من ماندم تنهای تنها
با وجود آنکه جناب مولانا از صبر و استقامت بالایی برخوردار بود اما در زمان هایی که در خلوت و تنهایی بسر می برد از صمیم قلب احساس تنهایی شدیدی می کرد و گاه می شد که این تنهایی را با خدا در میان می گذاشت تا اندکی آرام یابد اما همیشه این امکان فراهم نبود به دلیل اینکه روحش به خدی نا آرام بود که نمی توانست با خدایش خلوت کند و یا گاه خدا هم به هر دلیل او را به حال خود وا می نهاد شاید برای اینکه پخته تر شود اما هرچه بود زجر می کشید دلش سخت رنجور می گشت.
در تاریخ آورده اند که وقتی حسام الدین از مولانا دور شد مولانا فریاد همی زد که کاش جلال الدین فقط یک لحظه حال او را درک و نیم نگاهی به حال نزار و رخ زرد فرسوده او می کرد تا به عمق اندوه عظیمش پی برد شاید دلش به رخم می آمد و باز می گشت و او را از این بدبختی عظیم نجات می داد اما گو اینکه دل حسام الدین از فولاد زره ساخته شده و وقعی به حال نزار مولانا نمی کرد.
کاش به یاد می آورد که چه اندازه فشار روی مولاناست! کاش می دانست کاش!! نمی دانم چر این اندازه زود دردها و رنج های مولانا را از یاد برده است. در حالی که در گذشته نه چندان دور از کوچکترین ناراختی مولانا ناراخت می شد اما اکنون به جایی رسیده است که انگار فردی به نام مولانا روی کره خاکی وجود ندارد و حسام الدین اصلا و ابدا مولانا را نمی شناسد!! اکنون مولانا در تنهایی خویش خاطرات شیرین بودن با حسام الدین را مرور می کند و بر آنها مویه ها می کند و با صدایی که در گلو خفته است فریاد می کشد چرا مرا در این همه مصایب رها کردی و تنها گذاشتی؟ اکنون که به تو سخت نیازمندم رهایم ساختی و مرا پاک از یاد بردی!! مولانا وقتی اینها را مرور می کند به یاد فلورا معشوق آگوستین می افتد که خطاب به او گفت آیا خدایت گفته است که مرا نمها و بی کس رها کنی تا بتوانی با خدای خود خلوت کنی؟ آیا در خدای تو رخمی وجود ندارد که به تو دستور داده است که مرا با این همه نیاز به تو رهایم سازی؟ اگر خدای تو این را خواسته بحق که خدای تو مثل تو بی رخم است!
در تاریخ آورده اند که مولانا از زمانی که عاشق شمس تبریزی شد در منزل هم دچار مشکلاتی شده بود به حدی که درد و رنجش را حتا با اهل خانواده هم نمی توانست در میان گذارد اما زمانی که حسام الدین بود او وجودش را آینه وار به حسام الدین نشان می داد و برای مدتی از همه دردها و رنج ها رها می گشت اما اینک از همه رانده و تنها مانده است به حدی که خدایش هم به ندا و ناله او مبنی بر بازگشت حسام الدین پاسخ نمی دهد گو اینکه او هم مولانا را از یاد برده است! اما هر از گاهی به پاسخ ندادن های خدا توجه نمی کند و بناچار دامن الاهی را در دست گرفته از او می خواهد حسام الدینش را بازگرداند. به واقع اگر مثنوی ناتمام نمی ماند از خدا می خواست او را هم پیش خود برد تا دمی بیاساید اما چه کند که مثنوی ناتمام است و بی حضور حسام الدین هم پایان نمی یابد. شاید حال مولانا در این زمان با این اشعار سوزناک بتوان بیان کرد:
گل پونه های وحشی دشت امیدم
وقت سحر شد
خاموشی شب رفت فردایی دگر شد
من مانده ام تنهای تنها
من مانده ام تنها میان سیل غم ها
گل پونه ها نا مهربانی آتشم زد آتشم زد
گل پونه ها بی همزبانی آتشم زد
می خواهم اکنون تا سحر گاهان بنالم
افسرده ام دیوانه ام آزرده جانم
بیقرار 23 فروردین 1403
نظر یکی از خواننگان
همه انسانها تنها هستند حتی در میان جمعیت.
خدای مولانا او را رها نکرده
و خدای مولا بی رحم نیست
گاهی توقعات او بیش از حد است
و حسام کسی نیست جز انسان سالک
و همین رنج او را به مقصد می رساند
هرچند سخت است.
برچسب:
نویسنده: حدیث زارعیپور